X
تبلیغات
رایتل
هرکجا سازی شنیدی ، شعر و آوازی شنیدی، از دلی رازی شنیدی ، یاد ما کن.
جمعه 26 فروردین‌ماه سال 1390
عبور از درانجیر (3)

این پست رو میخوایم تقدیم کنیم به شهید نصرالله میرجلیلی عموی بزرگوار دوست خوبمون که تو این سفر نقطه اتکایی برای همه ما بود. 

 

روز سوم تو یه کویر بی انتها در حالی که محمد شاهکرم انگشتهای پاش یخ کرده بود بیدار شدیم. قبل از ما البته محمد بیدار شده بود و از طلوع عکاسی میکرد. نصرالله خان هم نمازشو خونده بود و داشت کنار آتیش خمیازه میکشید. ندا هم که خوابالو تشریف داشت تو چادر خوابیده بود و هیچ بیدار نمیشد. 

 

شاهکار شاهکرم

 

علی و سپیده آتش رو روبراه کرده بودند و علی هم تو اون ظرف سم اش چایی درست کرده بود! نه بابا سمی نبود ، ظرفش مال سم کشاورزی بود. نان و چایی خوردیم و چادرارو جمع و جور کردیم و راه افتادیم.  

مسیر ما به سمت ------- بود. راستش خودمونم نمیدونستیم بریم به سمت مسجد حضرت ابوالفضل یا بریم به سمت جاده. یا اصلا امروز بمونیم تو بیابان و فردا بریم به سمت یکی از این دو جا. راستش تا عصری هم سر این موضوع هی توافق کردیم و نکردیم. 

این روز از جالب ترین بخشهای سفر ما بود چون عوارض بسیار فراوانی رو تو کویر دیدیم که جالب و شگفت انگیز بود. 

 افتادیم پشت سر هم و تو کویر تخم مرغی طی مسیر میکردیم. سپیده مثل همیشه و برخلاف انتظاری که گاهی از دخترها هست با فاصله 5/1 تا 2 کیلومتر جلوتر از بقیه میرفت بعد محمد و علی . بعد نصرالله و در نهایت آرش و ندا . کم کم کویر تخت شد و شنی شد و ناگهان به شکلی که میشد مرز اونها رو مشخص کرد رنگ کویر سفید شد. البته سفید که نه نخودی رنگ.  

رد پاهامون یه خطی رو بدن کویر مینداخت انگار پوستش رو داشتیم خراش میدادیم. ( هنوز صدای خش خش گام برداشتن تو اونجا تو گوشم زمزمه میکنه و منو مدهوش خودش میکنه )   

 

 

 

خدا رو شکر میکنم که دوستان خوبی به بنده عطا کرده . دوستانی که بیاد آوردنشون حال آدمو جا میاره .   

تو مسیر رودخانه های خشک شده با بستری نمکی و ورآمده که شکل های جالبی پیدا کرده بود حسابی توجه مارو جلب کرد و عکس های قشنگی هم محمد ازشون تهیه کرد. 

نکته جالب بعدی دیدن ردپای یوزپلنگ بود که یکی از زیستگاهاش همین دره انجیره . منطقه بافق. 

اینم ردپای یوزپلنگ ( البته اگه درست تشخیص داده باشیم.)   

 

دیدن این ردپا بسیار هیجان انگیز بود . چون روی بستر یه نهر تازه خشک شده افتاده بود و هنوز خاک نمناک بود. و این احتمالا نشون میداد شاید یک ساعت پیش از اونجا عبور کرده باشه.   

 هوا کم کم گرمتر میشد تا جایی که تا حدودی بچه ها رو خسته میکرد. منم که اینجور موقع ها معمولا همش به مسائل مختلف فکر میکنم تو فکر سیصد تا چیز بودم که یکهو یه چیز شگفت انگیز توجهمو به خودش جلب کرد. 

راستش تا دو سه ثانیه اول تصور کردم توهم زده شدم و دارم رویا میبینم . اما نه واقعی بود ...... 

شاید درست حدس زده باشید. ما به یه نهر رسیده بودیم. کنار نهر هم چندتا علف سبز شده بود و تو این کویر دست تنگ رنگ ، چشم آدمو نوازش میکرد.   

جواهر در کویر 

 

آب خیلی خوبی هم داشت چون طعم اون رو چشیدم و خیلی هم شور نبود. خیلی دوست داشتم یه بالون بود که میتونستم از بالا این نهر رو ببینم و بدونم از کجا میاد و به کجا میره.  

علی قبل از همه مثل بزکوهی پریده بود رفته بود اون ور رود نشسته بود و با لبخند همیشگی مارو نگاه میکرد ( تو عکس کاملا معلومه )  

تصمیم گرفتیم کوله ها رو بدیم اونور بدیم به علی و تک تک از رو نهر بپریم. همه با تلاش پریدن بجز ندا که چون کوچیک تر از همه بود افتاد تو رود و حسابی رفت تو گل ها  

آی خندیدم آی خندیدم.  

 به راهمون ادامه دادیم. هوا حسابی گرم شده بود . سپیده که از همه جلوتر بود و به سختی هم دیده میشد رفت و زیر یه تاغ نشت  ( نوعی از درختان کویری ) و یک ربع بعد ما هم رسیدم و با ابتکار علی سایبانی درست کردیم و زیرش نشستیم. عجب حالی هم داد.

حالا برای اینکه بازم منتظر بمونید بقیش بمونه واسه قسمت بعد.


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
بایگانی آنادانا
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری

تعداد بازدیدکنندگان :
228253

دریافت کد پیج رنک گوگل