X
تبلیغات
رایتل
هرکجا سازی شنیدی ، شعر و آوازی شنیدی، از دلی رازی شنیدی ، یاد ما کن.
پنج‌شنبه 1 دی‌ماه سال 1390
سفر به کویر لوت (3)

خوب حالا ادامه داستان کویر لوت  

بعد از عبور از اون تپه ها به اگه بخوام تصویرشون کنم میگم دقیقا مثل سطح کره مریخ میموندن. (خیلی خشک و خیلی زمخت ) به تپه های شنی رسیدیم که البته نمیشه گفت مثل کویر مرنجاب یا ورزنه و یا صادق آباد و یا زرین خیلی تپه شنی های بلندی باشن . این تپه شنی ها برای اغلب کسانی که به کویر میان بارزترین و زیباترین چشم اندازه که البته اکثراً مردم دوست دارند اینها رو ببینن و ازشون عکاسی کنن و یا توش بازی کنن. هوا هم نه گرم بود و نه سرد . دما حدود 17 تا 19 درجه بالای صفر بود و ارتفاع از سطح دریا 223 متر. ( شاید جالب باشه بدونید که کرمان 1800 متر بالاتر از سطح دریا بود و اینجا 223 متر یعنی وقتی به سمت اینجا میایی فشار هوا به شدت تغییر میکنه)  

توی کویر لوت به روشنی میشه فرسایش سریع بادی و آبی رو دید. همونطور که اغلب خوانندگان میدونن کویر لوت در گذشته ای دور قسمتی از یه دریای بزرگ به نام تتیس بوده. در اون زمان خیلی از اینجاهایی که ما میتونستیم روش به راه رفتن اقدام کنیم در اعماق آب بوده و کلوت ها بزرگترین شاهد این ماجرا هستند. ( کلوت ها لایه های رسوبی کف دریا هستند که بعدها پس از خشک شدن دریا بر اثر فرسایش آبی و بادی به این صورت دراومدند)  در عصر پیش از هخامنشیان طبق شواهد و فسیل هایی که بدست اومده اون دریا تبدیل به یک مرتع بسیار بزرگ شده بوده که چراگاه خوبی برای گله های اسب و سایر حیوانات بوده. در همین منطقه شیر ایرانی زیست میکرده و گاو و گوزن شکار میکرده .  هوای لطیفی داشته و جنگلهای گسترده ای در حاشیه این مراتع بوده و  اکوسیستم پیچیده ای موجود بوده.

خوب داشتم میگفتم . تو اون تپه شنی ها حسابی شلوغ بازی دراوردیم و سعید و وحید که اولین بار بود به کویر می اومدند براشون خیلی جالب و شگفت انگیز بود. یادش بخیر دفعه قبل من . فرهاد و ندا اومده بودیم کویر لوت و این بار هم باهم بودیم.  

ادامه مسیر دادیم و چند کیلومتری در بین همون تپه ها حرکت کردیم. البته تپه های شنی و تپه های فرسایشی درهم آمیخته بودند. نزدیک ظهر بود که ایستادیم تا ناهار بخوریم . ناهاری که فرهاد عزیز برامون تدارک دیده بود . ( لوبیا و ماهی ) و چه لذتی هم داد.  

بعد ناهار یه بیست دقیقه ای رو این تپه ها دراز کشیده بودم داشتم به آسمان و تپه های مجاور نگاه میکردم و پیش خودم فکر میکردم اگه همین الان میشد ناگهان به چند هزار سال پیش مثلا ده هزار پیش رفت ناگهان هممون غرق میشدیم. و یا اگه میشد ناگهان به 3000 سال پیش رفت خودمون رو تو یه مرتع بسیار بزرگ پوشیده از علف و پر از حیواناتی نظیر گورخر و گوزن و گاوهای وحشی و یا رودر رو با یه شیر درنده می یافتیم . وقتی به اینها فکر میکردم همزمان سعی کردم تو ذهن خلاقم تصویر سازی کنم و چه لذتی بردم از اون تصاویری که داشتم مجسم میکردم.  

در همون حین صدای فرهادو شنیدم که صدام میکرد که بیا یه عکس دسته جمعی بگیریم.... 

خوب بقیه داستان رو هم یکی دو روز دیگه براتون مینوسیم. البته با اجازه مریم مهربون.


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
بایگانی آنادانا
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری

تعداد بازدیدکنندگان :
228620

دریافت کد پیج رنک گوگل