X
تبلیغات
رایتل
هرکجا سازی شنیدی ، شعر و آوازی شنیدی، از دلی رازی شنیدی ، یاد ما کن.
جمعه 5 اسفند‌ماه سال 1390
برای سفر و صلح

 

این متنی هست که آرش خزایی ( سرپرست گروه  دوچرخه سواری و طبیعتگردی آنادانا ) در تاریخ 25 اردیبهشت ماه 88 در روستای میانده در هنگام تاسیس اولین کتابخانه از سی کتابخانه ای که هدف از ساختش هست خونده. جالب بود و خاطره انگیز. احتمالا خوشتون بیاد.

 

هر خواستنی راهی جلوی پایت میگذارد که شروع کنی و هر شروع کردنی تو را با هزاران باید و نباید روبرو میکند. اما فارغ از همه این باید و نباید ها بر تو وظیفه ای است که بدون تصور آن معنای حقیقی زندگی با ابهامی عظیم مواجه است.

 

قبل از هرچیز باید به این سوال جواب بدهی که هدف از حرکت چیست ؟ چرا زاده شده ای و چرا باید باشی ؟ تا چه حد متعلق به خودت هستی و امیال و آرزوهایت کدامند؟

پس از پیدا کردن جواب برای این سوالات، حتی دست و پا شکسته حرکت آغاز می شود و آن گاه چاره ای جز حرکت نداری.

کودک که بودم همیشه به چیزهای که در آن سفر وجود داشت علاقه مند بودم . مثلاً از میان کارتون های تلویزیون مسافر کوچولو و سندباد را خیلی دوست داشتم .

کوچ پرندگان مهاجر در پاییز از همه چیز برایم جالب تر بود و آنها را تحسین میکردم که مثل خرس ها یا موش ها به خواب زمستانی نمی روند . از همان دوران به سفر کردن و رفتن اعتقاد داشتم و آنها را درجه ای مهم برای کمال می دانستم . بعدها که بزرگ تر شدم و به مدرسه رفتم آموختم که همه پیامبران سفر را تجربه کرده اند و بدون آن رسالتشان تکمیل نگردیده است. نوح در میان امواج بر کشتی بود ، ابراهیم مسافر بود ، موسی سفر شگفت انگیزی داشت ، یوسف سفر کرده بود، سلیمان بر قالیچه ای سوار و یونس در دل ماهی بود. عیسی پیاده میرفت و خاتم پیامبران محمد مصطفی (ص) شبانه در راه آسمان ها به معراج می رفت.

سفر آنقدر اهمیت داشت که مبداء سالهای ماست.

چند سالی طول کشید که به سوالات خودم جواب دادم و درکی از زاده شدن و سهمی از خویشتن و هدفی از حرکت یافتم و چاره ای جز حرکت کردن ندیدم و پای در مسیری گذاشتم که انتهایش با سفر بزرگ گره میخورد.

چند سالی دیگر گذشت تا با انسانهایی آشنا شدم که به سوالاتشان جواب داده و حرکت را تجربه کرده بودند . هرچه در ایشان تعمق کردم بیشتر در دریای وجودشان غرق شدم و هرچه غرق شدم بیشتر زنده گشتم. دریای وجود ایشان سرشار از خدا بود و خدمت به خلق خدا و به بودن در کنارشان افتخار میکنم.

سالها بود که کوهها و جنگلها و دشت ها و جاده ها ، جنگل ها ، بیابان ها و کویرها را پیاده و سواره طی میکردم . مردمان بسیار پاکی را دیدم که سالها باید پای درس تک تک شان می نسشتم و می آموختم . پیرزنی را در عمق روستایی در کویر یافتم که دارایی جز چند نخل خشکیده و چند بز نداشت. جوانمردی را دیدم که وقتی در آغوشم کشید تمام سلول های بدنم ترس از فراغ داشت. حوانی را ملاقات کردم که با کمترین امکانات در دل بیابان نگهبانی میداد و با وجود اتمام زمان نگهبانی به دلیل قولی که داده بود روزها بود که گرسنگی میکشید و ترک پست نمیکرد و پیرمردی که در مسیری خشک بطری آبی تعارف کرد.

در همین سفرها و آموختن بود که فهمیدم زیستن تنها تنفس ، خوردن و خوابیدن ، کارکردن و ارتزاق نیست. آموختم که همه ما رسالتی بر دوش داریم و باید آنرا به انجام برسانیم.

ما خلیفه و جانشین خدا بر زمین هستیم و نباید زندگی غیرقابل تکرار خود را به حرص و حسد بیشتر داشتن اتلاف کنیم.

و باز گامی فراتر نهادم و خواستم اگر از دستم برآید سنگی از راهی و کاهی از کوهی بردارم و جاری شدن را در خود زندگی تجربه کنم. چشمان زیبای کودکان و دلهای دریایی همه مردان و زنانی که همیشه در سخت ترین مراحل بدون منت یاری ام کرده بودند قدرتی سرشار به من می داد تا تلاش کنم و امروز لبریز از شادی ام که به همت مردان و زنانی استوار و عاشق وظیفه ای کوچک از رسالت انسانی ام را به انجام می رسانم و آرزو می کنم ایزد یکتا عمر و ثروت ام را تا پایان زندگی این جهانی ام وسیله ای برای آرامش همنوعانم قرار دهد و توان انجام آنرا عطا کند.

به امید روزی که هیچ کودکی در جهان به دلیل فقر بیسواد و بیمار نباشد. به امید روزی که هیچ نقطه ای در جهان دورافتاده نباشد. به امید روزی که همه انسانها در صلح و آرامش بر روی زمینی سبز و در کنار سایر مخلوقات خداوند بدون جنگ و خونریزی زندگی کنند.


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
بایگانی آنادانا
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری

تعداد بازدیدکنندگان :
228116

دریافت کد پیج رنک گوگل