X
تبلیغات
رایتل
هرکجا سازی شنیدی ، شعر و آوازی شنیدی، از دلی رازی شنیدی ، یاد ما کن.
چهارشنبه 6 اردیبهشت‌ماه سال 1391
در آغوش خلیج پارس (1) اردکان تا یزد

میخوام سفرنامه رو این بار روز به روز ننویسم. اینم یه ابتکاره دیگه . میخوام سفرنامه رو اینطور بنویسم که داستان داستان باشه. یعنی اتفاقاتی که تجربه شده رو به شکل گزیده انتخاب کنم و بنویسم. اینطوری جالبتره شاید.  

میخوام حالا از یکی از قشنگ ترین هاش  انتخاب کنم.  

صبح زود بود و من بلند شدم برای نماز. منزل محسن سنایی عزیز بودیم و باید زودتر راه می افتادیم . ندا و فرهاد در خواب بودند. عکس محسن گوشه کنج دیوار حال بود و داشت با اون لبخند همیشگی اش به من سلام میکرد. مادر محسن بیدار و  تو آشپزخانه  مشغول بودند. وقتی نمازم رو خوندم خزیدم تو جام تا کمی بخوابم. اما خوابم نمیبرد. به سقف اتاق خیره شدم و رفتم به چند سال قبل.  زمانی که تو همین اتاق خوابیده بودم و  منتظر محمد شاهکرم بودم تا بیاد ملحق بشه و فردا راه بیافتیم به سمت کویر زرین. یادش بخیر اون موقع هم آقای سنایی داشت تو اون اتاق که پنجره اش رو به حیاطه قرآن میخوند. علی و سپیده هم تو راه بودند. یادش بخیر ... 

ندا کم کم بیدار شده بود و فرهادم که مثل همیشه عمیق خوابیده بود رو بیدار کردم. خونه سنایی اینا خیلی ساکته. هیچکس الکی حرف نمیزنه. تلویزیون هم در اقلیته . یه حس خوب فکر کردم به آدم میده . آدم دلش میخواد اینجا برای تمام عمرش برنامه ریزی کنه. فکر کنم واسه همینه که اینا اینقدر مخ شدن.  

بعد اینکه بچه ها آماده شدند رفتیم که صبحانه رو بخوریم. یه صبحانه ویژه اردکانی. ارده و عسل و نان اردکانی و خیار و کره و پنیر و چای. البته چای رو اول میارن. 

 

 

چه صبحانه ای بود. همراه احسان و مسعود و خانم و آقای سنایی .  

بعد صبحانه وسایلمون رو جمع و جور کردیم و رفتیم به آتلیه احسان عزیز 

مثل همیشه چندتا عکس حرفه ای ازمون انداخت که راستشو بخوای تا بحال ندیدمشون . بعدش با یه خداحافظی تلخ و سخت از خانواده سنایی جدا شدیم. جاده مارو فرا میخوند باید میرفتیم یزد. ندا کمی زینش ناراحت بود و اذیتش میکرد . اما مدارا میکرد. جاده اردکان به یزد یه جاده خشکیه که البته پر از کارخانه اس. این جاده رو بیشتر از بیست بار رکاب زدم. برخلاف اکثر جاده های کویری اصلا خسته کننده نیست. 

 

تو مسیر یکی دوبار ایستادیم . یه بارش زیر یه تابلویی که تو عکس معلومه ایستادیم که سایه خوبی داشت. نشستیم که چایی و آجیلی بخوریم و خستگی در کنیم. نشسته بودیم که یه ماشین نیروی انتظامی اومد و ایستاد کنار دوچرخه هامون و مارو فراخواند برای جوابگویی. بلند شدیم و رفتیم سمتشون . ازمون پرسیدن که چه نسبتی داریم آیا تبعه ایرانیم یا نه ؟؟؟!!! بعدشم اسمامونو نوشتن.  

در ادامه مسیر به حجت آباد وزیر رسیدیم و رفتیم ناهار رو تو رباط اش خوردیم . کاروانسرا و ساختمان حکومتی و رباط و آب انبار در کنار هم.  

  

یادش بخیر سالی که نسیم و جعفر از سفر دور دنیاشون برگشتن تو همین جا با محمد شاهکرم صبحانه خوردیم. اینم عکسش .  

 

 

 

بله بعد ناهار راه افتادیم به سمت یزد. چیز زیادی به یزد نمونده بود . اشکذر و بعدش یزد. راستش دلم برای دیدن نصرالله لک میزد. دوستی که قرار بود مسیر اردکان تا یزد رو با ما رکاب بزنه اما چربی های زیادش بهش اجازه نداد. 

وقتی رسیدیم به یزد نصرالله زنگ زد و اومد دنبالمون. گرچه همش سعی میکردم جواب تلفنش رو ندم تا دیرتر بیاد و کمتر زحمت بیافته و ما نزدیکتر بشیم. بعد میدان امیرچقماق بالاخره پیدامون کرد و چه گرم همدیگرو در آغوش کشیدیم. راستش الان که مینویسم خیلی دلم هواشو کرده.  

درود بر نصرالله جلیلی فر.   

 

بقیه اش بمونه تا بنویسم....  

اینم برای نصرالله و ندا و حامد که دنبال میکنن.


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
بایگانی آنادانا
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری

تعداد بازدیدکنندگان :
228253

دریافت کد پیج رنک گوگل