X
تبلیغات
رایتل
هرکجا سازی شنیدی ، شعر و آوازی شنیدی، از دلی رازی شنیدی ، یاد ما کن.
جمعه 13 بهمن‌ماه سال 1391
در آغوش دریای پارس (9) تخت جمشید تا شیراز

در ادامه در آغوش دریای پارس (6) لطف کنید دو سطر آخر اون پست رو بخونید تا رشته بیاد دستتون. 

شب شده بود و ما هنوز تو جاده بودیم. یاسمن ابراز ناراحتی میکرد و کم کم این ابراز ناراحتی تبدیل شد به گریه  

مهدی گفت بچه ها شما برید تا من با یاسمن بعدا میام . صد البته حرف مهدی برای ما قابل قبول نبود و اگه همون جا کنار جاده چادر میزدیم ما اونهارو تنها نمیذاشتیم و بریم. پس این حرف رو نشنیده گرفتیم. اما فرهاد رو فرستادیم تا بره و ببینه چقدر دیگه مونده به تخت جمشید. من هم برای اینکه هم جو آرام تر بشه و هم ناراحتی یاسمن کمتر بشه اعلام استراحت دادم و بعد چند دقیقه چراغهایی که همراهمون بود روشن کردیم و دوچرخه هارو دست گرفتیم و راه افتادیم . یاسمن خیلی خسته بود و نمیشد تو این شرایط واسه چند کیلومتر باقیمانده فشار آورد. آرام آرام کنار جاده حرکت میکردیم . من سرخط بودم و ندا هم ته خط و دوتامون چراغهامون رو روشن کرده بودیم. برای اینکه یاسمن احساس بد نداشته باشه که نکنه مزاحم ما شده باشن همش براشون تعریف های خنده دار میکردم تا برسیم.  

در همین حین فرهاد زنگ زد و گفت رسیده. پس ما خیلی نزدیک بودیم  

در حدود نیم ساعت دیگه رسیدیم سر جاده تخت جمشید و همین جا بود که همه بچه ها بخصوص یاسمن با شوق فراوان سوار دوچرخه شون شدن و راه افتادن تا زودتر برسن به تخت جمشید.  

یک ربعی کشید تا رسیدیم به پارک پایین تخت جمشید و چشممون به جمال تخت جمشید (پارسه ) روشن شد که زیر نور نورافکن ها باوقار دیده میشد. عکسی به یادگار گرفتیم که البته تو این عکس به وضوح خستگی یاسمن خانم دیده میشه.  

 

فرهاد و مهدی رفتن و شام خریدن . به شکل معجزه آسایی به سرعت رفتن و برگشتن. با  وانت یه شیرازی بامعرفت و باحال . شام چلومرغ بود و خیلی چسبید. چقدر هم اون شب با مهدی سه تایی خندیدیم . من و فرهاد و مهدی 

صبح زود بیدار شدم و آب جوش درست کردم تا بچه ها که بیدار میشن چای آماده باشه. کم کم هم بچه ها بیدار شدن و صبحانه خوردیم .  

  

بعد صبحانه کمی تو بازارچه پایین تخت جمشید چرخیدیم و بعد رفتیم به دیدن تخت جمشید.   

 

  

من این نگاره رو خیلی دوست دارم . به پشم های این گوسپندها توجه کنید. ببینید چه استادی بوده اون کسی که این نگاره رو کنده. با اون امکانات و در اون عصر. چقدر ترکیب بندی و توجه به جزئیات تو این نگاره به دقت انجام شده. به پاهای سربازها که پشت پاهای گوسپندها هست توجه کنید.   

 

تا ظهر تخت جمشید بودیم و خیلی لذت بردیم از این همه شکوه و عظمت. از این همه جذابیت هنری و تاریخی .

ظهر حرکت کردیم و افتادیم تو جاده. تخت جمشید کناره مرودشت قرار داره و فاصله چندانی نداره . مرودشت یکسری چیز برای ناهار خریدیم و رفتیم به سمت شیراز. جاده مرودشت به شیراز جاده سرسبری بود و خیلی هم هوا خوب بود. داشتیم از این همه زیبایی لذت میبردیم که ... 

دیدم پنچر شدم و حسابی عقب افتادم . خوشبختانه فرهاد پشت سرم بود و کمک کرد تا پنچری دوچرخه رو بگیرم.    

  

تو مسیر خوردیم به یه سربالایی خیلی تند که واقعا نفس گیر بود. خیلی انرژی ازمون گرفت. اما بعدش سرپاینی افتادیم. گرچه بعدش چندتا سربالایی دیگه رو تجربه کردیم. اما هیچ کدوم به همون اولی نمیرسید.  

دم عصر رسیدیم به دروازه قرآن که ورودی شهر شیرازه . اینجا یه اتاف خیلی جالب افتاد. از همه زودتر فرهاد رسید و بعدش من رسیدم و بعد از من یاسمن و در نهایت ندا رسید که تا اومد بایسته فکر کرد یاسمن میخواد حرکت کنه. ترمز نگرفت و همینجوری خورد به یاسمن و پهن شد وسط جاده. اون روز هم جمعه بود و حسابی شلوغ بود . سریعا دویدم و برای اینکه خدای ناکرده ندا نره زیر ماشین به سرعت خودش و دوچرخه اش رو از وسط جاده کشیدم کنار و از طرفی هم خنده ام گرفت که خیلی جالب خورده بود زمین. گرچه ندا ناراحت شد اما بعدا دلشو به دست آوردیم .  

تو شیراز گشتی زدیم و از چند نفر پرسیدیم که تا جایی رو پیدا کنیم و شب بمونیم. یه پارکی بهمون پیشنهاد دادن و رفتیم . پارک بزرگ و قشنگی بود. جایی برای چادر زدن پیدا کردیم و همون جا موندیم. مردم شیراز مردم خوشگذرانی هستن و حسابی پارک شلوغ بود و همه مشغول تفریح کردن. شام رو خوردیم و کمی نشستیم و مردم رو تماشا کردیم . گرچه خیلی خسته بودیم  اما خیلی تعریف کردیم. چه شبی بود اون شب. تا ساعتها بعد از اینکه خوابیدیم هنوز صدای مردم داخل پارک میومد.  

       


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
بایگانی آنادانا
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری

تعداد بازدیدکنندگان :
228253

دریافت کد پیج رنک گوگل