X
تبلیغات
رایتل
هرکجا سازی شنیدی ، شعر و آوازی شنیدی، از دلی رازی شنیدی ، یاد ما کن.
سه‌شنبه 17 اردیبهشت‌ماه سال 1392
ما فقط یک زمین داریم (1) شاهرود تا شیرین آباد

این قسمت سفرنامه رو میخوام تقدیم کنم به خانم ندا گمار که همسفری بسیار توانمند و صبور بوده و هستند.  

این قسمت سفرنامه از جذاب ترین قسمت هاست که امیدوارم مورد پسند باشه .  

دم ظهر بود که رسیدیم شاهرود . هوا آفتابی بود و شهر هم خیلی خلوت بود. چندتا دوچرخه سوار نوجوان داشتن تو شهر رکاب میزدند. ازشون پرسیدیم که تربیت بدنی کجاست و نشونمون دادن . رفتیم تربیت بدنی شاهرود که کنار یه پارک بزرگ بود. رفتیم و البته راهنماییمون کردن به سمت خوابگاه . خوابگاه خوبی بود. چون بعد نوروز هم بود هیچ کس بغیر ما نبود و تنها بودیم. شب هم رفتیم شاهرودگردی که البته متاسفانه این شهر به گفته ساکنان خودش چیزی برای دیدن نداشت. بنابراین فقط تو شهر گشتیم و خرید کردیم . برگشتیم خوابگاه تا شام رو درست کنیم . بعد شام هم خوابیدیم. کلا تو شاهرود چیز قابل گفتن برامون پیش نیومد.  

صبح زود برای دیدن شهر بسطام و نوخرقان و البته دیدن جنگل های زیبای ابر به سمت شمال شرق به راه افتادیم. شهر بسطام شهر خیلی بزرگی نبود اما کلی چیز برای دیدن داشت. راستش پیش خودمون گفتیم کاش یه ساعت بیشتر رکاب میزدیم و میومدیم شب رو بسطام میموندیم. تو بسطام رفتیم امامزاده معروفی که داره رو (امامزاده محمد ع) زیارت کردیم و مزار بایزید بسطامی رو هم دیدیم . حیاط امامزاد پر از کبوتر بود و خیلی هم خلوت بود و حس و حال خوبی داشت.  

 

 

با اینکه دوست داشتیم جاهای دیگه بسطام رو هم ببینیم اما فرصت کمی داشتیم و باید هر چه زودتر میرفتیم تا شب بتونیم برسیم به شیرین آباد. بنابراین حرکت کردیم به سمت نوخرقان.  

روستای قلعه نوخرقان هم از روستاهای تاریخی استان سمنان بود که مزار شیخ ابوالحسن خرقانی از عرفای بزرگ ایران درش قرار داره. تو سفر سال 87 ما بطور اتفاقی وقتی داشتیم از این مسیر میرفتیم به سمت جنگل ابر به این روستا و مزار شیخ ابوالحسن برخوردیم. مزار این عارف بزرگ هم خیلی باصفا و دلبازه. پر از درختان سرسبز و آبی که از درون حیاطش میگذره.  

مزار رو که دیدیم تو حیاطش نشستیم و چایی خوردیم . در مورد روستای نوخرقان باید بگم کم کم داره تبدیل به شهر میشه و ساخت و ساز زیادی درش در حال انجام که متاسفانه یکی دوسال دیگه سیمای روستایی و سنتی خودش رو از دست میده و به شهرک تبدیل میشه.   

دقیقا از پشت مزار یه راه خاکی هست که میره به سمت روستای ابر . همون راه رو در پیش گرفتیم و رفتیم به سمت روستا.  

 

روستای ابر تو دره قرار گرفته و تا یک کیلومتری روستا نمیشه دیدش . ندا هم چون اولین بارش بود که از این مسیر میرفت همش میپرسید کو روستای ابر. آخرشم حواسش نشد و وقتی از روستا گذشتیم پرسید چرا به روستا نمیرسیم و وقتی شنید که ازش گذشتیم میگفت اصلا روستایی نبوده.  

از اینجا به بعد دیگه سربالایی کوهستانی شروع میشه و کم کم ارتفاع میگیریم. جاده خوب بود . خاکی بود اما کوبیده شده بود و بجز سربالایی بودن مسیر چیز آزاردهنده ای نبود. هوا هم خوب بود و باد چندانی نداشتیم. پنج شش کیلومتری رفتیم و استراحت کردیم. شیب داشت کم کم تندتر میشد و  سه ساعت دیگه هم غروب بود.  

همه تلاشمون این بود که زودتر برسیم به یال . اگه میرسیدیم به یال دیگه بقیه اش سرپایینی بود و میتونستیم حداکثر نیم ساعته برسیم به شیرین آباد. ادامه دادیم و کم کم خستگی به ندا داشت غلبه میکرد . خیلی راه اومده بودیم و انصافاً با این شیب تندی که حالا عصر خورده بودیم بهش خیلی خوب داشت تحمل میکرد.  

حدود پنج شش کیلومتر مونده بود که برسیم به یال و با این شیب تند داشت کم کم بعید میشد. به ندا پیشنهاد دادم برگردیم پایین و تو محیط بانی که کنار روستای ابر بود استراحت کنیم و فردا صبح این جنگل رو رد کنیم . اما برخلاف انتظار ندا مخالفت کرد و گفت نه بریم !!! 




اما راستش من خیلی خوش بین نبودم که به موقع برسیم به یال و مطمئناً با این سرعت حرکت میموندیم تو جنگل و این فوق العاده خطرناک بود. البته اینو ندا نمیدونست چون اگه بهش میگفتم مطمئناً از جاش تکون نمیخورد . حالا بعدا براتون میگم چرا

بنابراین برای اینکه هم باهاش مخالفت نکرده باشم و هم اینکه سرعت داده باشم به حرکتمون پیشنهاد دادم از یه وانت گذری کمک بگیریم و مارو ببره حداقل تا سر یال. اونم قبول کرد. یک ربعی طول کشید تا یه وانت اومد و ازش خواستم این کارو برامون بکنه. اون بنده خدا هم قبول کرد و کلی جلو افتادیم . البته تا سر یال هم نبرد . کمی مونده به یال پیاده شدیم و فقط یک ساعت فرصت داشتیم تا غروب .

وقتی سر یال رسیدیم خیلی خوشحال بودم که نیم ساعت دیگه میرسیم به شیرین آباد و عملا نیم ساعت زودتر از غروب میشه. اما متاسفانه اشتباه میکردم .

چند کیلومتر رفته بودیم که ندا دوچرخه رو دست گرفت و من هم بهش گفتم که ما فقط یک ساعت دیگه وقت داریم تا به روستا برسیم . موندن تو جنگل کاری بسیار خطرناک بود . حالا چرا بهتون میگم.

وقتی خیلی اصرار کردم دوچرخه رو سوار شد و من هم به فاصله ده دوازده متر جلوتر میرفتم . چند صد متر رفته بودیم که ایستادم تا مناظر زیبای جنگلی رو ببینم و ندا هم برسه . همچنان پلیر هم تو گوشم بود. یهو صدای جیغ ندا رو شنیدم و وقتی برگشتم دیدم ای وای ندا خیلی ناجور تو شیب شصت درجه خورده زمین . به سمتش دویدم و تو همون چند ثانیه که بهش برسم به این فکر میکردم اگه پاش شکسته باشه رو دوشم سوارش میکنم میبرمت روستا و دوچرخه ها رو هم تو جنگل میذارم.

وقتی بهش رسیدم و پاچه شلوارش رو بالا زدم انتظار داشتم استخوان پاش رو ببینم اما خوشبختانه فقط زخم شده بود.

بنابر مختصر تجربه ای که اندوخته بودم شروع کردم روحیه اش رو تقویت کردن. بهش آب و شکلات دادم و باهاش حرف زدم . کم کم حالش بهتر شد و راه افتاد. دیگه نمیشد بهش گفت سوار دوچرخه بشو. چند کیلومتر اومده بودیم که ندا گفتم پاهام خیلی درد میکنه و حتی نمیتونم دوچرخه رو دست بگیرم و این اصلا خبر خوبی نبود.  

اما راز بزرگ جنگل این بود که جنگل پر بود از گرگ و چون فصلی که ما توش بودیم دام تو جنگل نبود گرگها حسابی آدم گیر بودن و اگه هوا تاریک میشد باید منتظر گرگها می بودیم.

فکری به سرم زد . دوچرخه رو سوار میشدم میبردم صدمتر پایین تر بعد میدویدم بالا اون یکی دوچرخه رو سوار میشدم میبردم صدمتر پایین تر از دوچرخه اولی و همین طور...

چهار کیلومتر دوچرخه هارو همینطور آوردم که دیدم ریه هام داره جواب میکنه. ندا هم که این وضع رو دید و از طرفی کمی خستگی اش هم در رفته بود حاضر شد دوباره دوچرخه اش رو دست بگیره. تو همین زمان بود که یه موتور سوار از کنارمون رد شد و وقتی من ازش پرسیدم چقدر داریم تا روستا  اون راز ترسناک جنگل رو گفت و همین روحیه ندا رو شدیدا خراب تر کرد. جاده خیلی خراب بود. یه جاده شیب دار شصت درجه خاکی که بارندگی هم حسابی خرابش کرده بود. از طرفی ندا پاش آسیب دیده بود و حالا هم که روحیه اش خراب شده بود شروع کرده بود به غر زدن و گریه کردن . تمام تلاشم این بود که فقط بیاد و زمین گیر نشه.  

هوا داشت تاریک میشد و خودم هم خیلی خسته بودم و تو ذهنم خودم رو آماده میکردم که اگه گرگها بهمون حمله کردن باهاشون بجنگم تا اول من از بین برم و نبینم که چه بلایی سر ندا میاد. و این خودش کلی انرژی ازم میگرفت. از طرفی هم باید روحیه میدادم.

بنابراین همش حرف میزدم تا ندا به چیزی فکر نکنه . راستش تو همین موقع ها صدای زوزه هم می شنیدم . اوضاع لحظه به لحظه داشت بدتر میشد و دیگه آماده بودم که کار نهایی رو بکنم .

یهو صدای موتور شنیدم و پیش خودم گفتم اینو از دست نمیدم . وقتی رسیدن دیدم دوتا موتور هستن که سه نفر سرنشین دارن. با این سوال که چقدر داریم تا روستا سر صحبت رو باهاشون باز کردم و نگهشون داشتم و مطرح کردم که ندا حال خوبی نداره و ازشون خواستم تا روستا باهامون باشن . دویست متر باهامون اومدن که خسته شدن و یکیشون پیشنهاد داد که ندا رو سوار کنن و ببرن روستا و منتظر من بمونن. اما خوب اینا کی بودن که ندا رو بدم دستشون . بنابراین با این پیشنهاد که یکی ازتون پیاده بشه و دوچرخه ندا رو سوار بشه کاملش کردم . راه افتادیم و به خیر به روستا رسیدیم .

وقتی روشنایی روستا رو دیدیم خیلی خوشحال شدیم. تو روستا یکیشون بهمون پیشنهاد داد بیاییم بریم خونه خواهرش . اولش من موافقت نکردم ولی ندا با چهره ای ملتمسانه خواست بریم خونشون تا بتونه استراحتی کنه و من هم پذیرفتم .




عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
بایگانی آنادانا
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری

تعداد بازدیدکنندگان :
228116

دریافت کد پیج رنک گوگل