X
تبلیغات
رایتل
هرکجا سازی شنیدی ، شعر و آوازی شنیدی، از دلی رازی شنیدی ، یاد ما کن.
سه‌شنبه 25 تیر‌ماه سال 1392
سفرنامه قدیمی - عقدا و غار اشگفت (1)

سلام. تو پست قبلی خواسته بودم که اگه موافقید سفر ما فقط یک زمین داریم رو فعلا کنار بذاریم و یه سفرنامه قدیمی رو براتون فعلا بنویسم. درسته کمی طول کشید اما پنج نفر موافقت کردند و حالا اون سفرنامه قدیمی .


می خواهم گزارش سفر یزد رو که در تاریخ 17 و 18 و 19 و 20 دی ماه 1387به استان یزد انجام دادیم رو بنویسم . البته این سفر به قدری خوب و ارزشمند بود که نمیشه به طور خلاصه نوشت . سالها از این سفر گذشته و هرچیزی که به یادم بیاد سعی میکنم براتون بنویسم. این سفر رو آرش و فرهاد رفتن. اون موقع هنوز خیلی ها نبودن. راستش سال 87 یکی از بهترین سالهای گروه بود. هر دوتامون سرباز بودیم و کلی مرخصی گرفتن سخت بود اما تا یه مرخصی جور میشد سریع می افتادیم تو جاده. یادش بخیر. عکس هامون خیلی با کیفیت نبود چون دوربین درست و حسابی نداشتیم . راستش خیلی چیزا نداشتیم اما شوقمون برای حرکت خیلی خیلی زیاد بود. اون سال واقع سال خوبی بود.

 چون فرصتمون برای سفر به این استان پر از شگفتی کم بود مجبور شدیم تا عقدا رو از اتوبوس استفاده کنیم  تا بیشتر وقتمون رو در استان یزد باشیم.   

شب ساعت 2 رسیدیم به عقدا و در کنار بخشداری این شهرستان چادر زدیم . شهر خیلی ساکت بود ، یه سکوت خاصی همه این شهر کوچک رو فرا گرفته بود. درسته ما تو استان یزد بودیم اما خوب زمستان بود و هوا سرد. کمی تو شهر گشتیم تا کنار بخشداری عقدا جایی پیدا کردیم.  زمین سرد بود و  روی آن چادر زدیم و همین باعث شد تا نتونیم خوب بخوابیم. 


صبح در حالی از خواب بیدار شدیم که تمام تن و بدنمون درد میکرد. هیچ کس هنوز از خانه اش در نیومده بود و همه جا هنوز خلوت بود. تصمیم داشتیم بریم غار اشگفت . یه غار خیلی زیبا و دور افتاده وسط های بیابان های عقدا. صبحانه رو که خوردیم  راه افتادیم به سمت غار.

غار رو نمی شناختیم که کجاست . فقط تو قسمتی از وبلاگ محسن سنایی چیزهایی ازش دیده و خونده بودیم. اون هم خیلی مختصر. محسن هم اون موقع تازه رحمت خدا رفته بود و ما عملاً نمی تونستیم از خودش بپرسیم تا راهنمایی مون کنه.

بر اساس حدسیات و تصوری که از جای غار میکردیم به سمت بیابان های عقدا براه افتادیم. یادمه از چند تا روستایی در مورد غار پرسیدیم که همه ابراز ناآگاهی میکردن و این مارو بیشتر متعجب میکرد. تو یه روستا وقتی از کسی در مورد غار پرسیدیم گفت من نمیدونم اما پدر بزرگم فکر کنم چیزهایی در مورد  غار بدونه. وقتی رفتیم نزد ایشان مارو اینچنین راهنمایی کرد: ( میرید چند کیلومتر جلوتر کنار جاده دو درخت خشکیده هست ، از کنارش میپیچید تو بیابون به سمت چپ!! )

خیلی آدرس سختی بود چون در تمام چند کیلومتر همش داشتیم دنبال درخت خشکیده میگشتیم. تا بالاخره پیداش کردیم.

از اینجا باید سی چهل کیلومتر میرفتیم به سمت داخل بیابان. محل دقیق غار رو نمیشناختیم اما در دورنمای ما چند کوه منفرد وجود داشت که همش نگاهشون میکردیم شاید بتونیم اثری از غار درونشون ببینیم. 


منتظر ادامه سفرنامه باشید.


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
بایگانی آنادانا
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری

تعداد بازدیدکنندگان :
228116

دریافت کد پیج رنک گوگل