X
تبلیغات
رایتل
هرکجا سازی شنیدی ، شعر و آوازی شنیدی، از دلی رازی شنیدی ، یاد ما کن.
دوشنبه 2 بهمن‌ماه سال 1391
در آغوش دریای پارس (8) ساحل دریای پارس و قشم

این پست رو میخوام تقدیم کنم به دوستان خوبم محسن سنایی اردکانی عزیز . محمد شاهکرم . حمزه اکبری . نصرالله جلیلی . حامد حسینی و بابک عزیز و که در طول سفر یا مارو در جمع گرم خانواده خوبشون جا دادن و یا اینکه با تماس های پرمهرشان شادمون کردن و یا اینکه مثل خانم امیدی مهر سفرنامه رو اکنون که مینویسیم با علاقه دنبال میکنن.  

دم صبح بود و هنوز تاریک بود و ما به ساحل دریای پارس رسیده بودیم تو بندر شهید رجایی . منتظر لندی گراف بودیم تا مارو ببره جزیره . چقدر خسته و داغون بودیم . اما وقتی تو اون تاریکی چشممون به آب دریای شکوهمند پارس افتاد و خون تو رگمون دوید. نمیدونید چه حالی داشتیم . بالاخره رسیده بودیم به ساحل دریایی که از ابتدا تا ابد مال مال خودمونه . تمام خستگی 12روز تو سفر بودن و اون شب هم نخوابیدن از تنمون دراومد.  

لندی گراف ( وسیله ای که خودروهارو سوار میکنه و میبره . کامیون و اتوبوس و سواری و صد البته دوچرخه ) آماده بود اما هنوز خودروها به حد کافی نشده بودن تا راه بیافته . ما هم منتظر بودیم و خنکی دریا به صورتمون میزد . کمی باهم کنار آب شوخی کردیم تا خودروهای دیگه ای اومدن و سوار شدن و لندی گراف راه افتاد . ما هم رفتیم و سوار شدیم . نمیدونم دوستانی که سفرنامه رو میخونن تا به حال این وسیله رو امتحان کردن یا نه ولی به نظر من خیلی وسیله باحالیه . اون شب رو دریا آنچنان آرامشی بود که حد نداشت. لندیگراف به آرامی حرکت میکرد و صدای موتور دیزلی اش سکوت دریا رو میشکست .  

وقتی رسیدیم به ساحل اتوبوس مارو برد به بندر درگهان. راننده جالبی داشت . فقط حرف میزد و میخورد . گاهی اوقات هم برای چند ثانیه خوابش میبرد و میرفتیم در امان خدا . البته همه خواب بودن و ما سه تا که جلو نشسته بودیم شاهد این ماجرا بودیم. یهو بیدار میشد و اتوبوس رو میکشوند تو جاده و دوباره میخورد و حرف میزد .   

بالاخره با کلی هیجان رسیدیم به بندر درگهان. در ادامه شیرین کاری های راننده محترم وقتی رسیدیم به درگهان ماشین رو کنار خیابان پارک کرد یه پتو برداشت رفت جلو اتوبوس پهن کرد رو زمین خوابید. مسافرها هم همینجوری خوابیده بودن تو اتوبوس راحت . هیچ کس هم بهشون نگفت رسیدیم پاشید برید. خیلی راحت و آسوده.  

دوچرخه مون رو برداشتیم رفتیم ...  

رفتیم یه پارکی پیدا کردیم لب ساحل . آفتاب هم داشت از پشت آبهای گرممون طلوع میکرد. چه تصویر زیبایی بود طلوع آفتاب روی دریا . تو پارک چادر زدیم و خواستیم کمی استراحت کنیم. اما یک ربعی نشده بود که هوا گرم و شرجی شد و از طرفی هم حشره محترمی به نام مگس امانمون رو برید. دیگه نمیشد خوابید. پاشدیم تا صبحانه بخوریم . نان و عسل. ( عسل هم که مطلوب دوست خوبمون جناب مگس ) چشممون رو درآوردن.   

با هر مکافاتی صبحانه رو خوردیم و رفتیم کمی درگهان رو بگردیم . اما خوب چیز خاصی هم نداشت و کمی تو ذوق میزد. تصور کنید روستایی رو که پاساژهای بزرگ داره و پشت پاساژها خونه های خشت و گلی . نه آنچنان مدرن بود و نه آنچنان سنتی.  

تصمیم گرفتیم بریم به شهر قشم . فاصله درگهان تا قشم حدود 20 کیلومتره . فاصله این دو تا نقطه از هم فقط زمین های پست و بی حاصلیه که چشم رو خسته میکنه . هوای گرم و شرجی بیشتر شده بود و برای ما که بیشتر عمر رو تو کوهستان گذروندیم سخت بود تنفس تو همچین هوایی.        

 

نیم ساعتی کشید تا رسیدیم به شهر قشم. تو قشم نه کسی رو داشتیم و نه جایی بلد بودیم که بشه چادر زد و موند. به نظر من رسید که بریم تربیت بدنی قشم شاید جا بهمون دادن . اما تربیت بدنی خیلی رفتار مناسبی با ما نداشت . خوب البته امکانات کمی هم داشتن و از طرفی هم ورزشکاران سه گانه اومده بودن اونجا و جایی برای سه تا دوچرخه سوار سیاح آواره نداشتن. 

زنگ زدیم به دوستمون آقای امیری که اهل هرمزگانه. همون آقایی که دوچرخه آبی رو ساخته . گفت برید سازمان منطقه آزاد . رفتیم و چهار ساعت مارو اینور و اونور کردن. هی رفتیم منطقه آزاد هی رفتیم مدیریت گردشگری. چهار ساعت وقت مارو گرفتن و در نهایت هیچ کاری برای ما نکردن. معمولا این کم لطفی هارو نمی نویسم اما این یکی دیگه خیلی کم لطفی بود و همون موقع تصمیم گرفتم حداقل بنویسم تا دوستان بدونن اگه به این جزیره سفر کردن رو برخی سازمانها حسابی باز نکنن.  

خسته و ناراحت رفتیم تا جایی رو پیدا کنیم و بتونیم کمی استراحت کنیم .  

 

رفتیم و به پیشنهاد یکی از ساکنین لب ساحل جنوبی قشم چادر زدیم . جای خوبی بود. آب نزدیک بود اما خوردنی نبود. جای ساکت و آرومی بود. شوق دیدن این همه عظمت مارو  کشوند به کف دریا که جذر کرده بود و پایین رفته بود . پر از صدف و حلزون و توتیای دریایی .  

  

چندتا عکس هم گرفتیم لب ساحل اما خیلی خسته بودیم . تمام شب قبل بیدار بودیم و تو روز هم یا رکاب زدیم و یا در گرما منتظر و معطل مون کرده بودن . کمی از شیرینی سفر رو اینجور اتفاقات کمرنگ کرد.  اون شب شام که خوردیم رفتم و کمی لب ساحل نشستم و به موج هایی که به صخره ها می کوبید نگاه کردم . اینجا دریای پارس بود . دریایی که خیلی ها برای حفظش و خاکی که هیچ وقت از هم جدا نبوده و نیست جان و مال شون رو فدا کردن تا باشه و پارس باشه. به یاد مردان مردی بودم که وسعت وجودشون به اندازه همین دریاست. مردانی که پرکشیدند تا ما بتونیم بشینیم لب این ساحل و دست و پنجه نرم کردن  موج و صخره رو تماشا کنیم. روحشون شاد.  

ندا اومد سراغمو ازم خواست بریم و بخوابیم . سکوت دریا و شب با خواب خوشی پیوند خورد.     

 


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
بایگانی آنادانا
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری

تعداد بازدیدکنندگان :
228620

دریافت کد پیج رنک گوگل