X
تبلیغات
رایتل
هرکجا سازی شنیدی ، شعر و آوازی شنیدی، از دلی رازی شنیدی ، یاد ما کن.
جمعه 11 اسفند‌ماه سال 1391
در آغوش دریای پارس (۱۳) در راه بازگشت

بازم یه صبح زود از خواب بیدار شدم. صدای موج هایی که به سنگ های لب ساحل میخوردن میومد و این گواه این بود که ما تو جزیره قشم هستیم. بزرگترین جزیره ایران و جزیره ای که به تنهایی از 22 کشور جهان بزرگتره 

پاشدم و رفتم به دریا نگاه کردم. امروز روز آخر سفرمون بود و این آخرین ساعاتی بود که داشتم دریای پارس رو میدیم. بلیت قطار ما برای ساعت 12 بود و باید زودتر می رفتیم تا ساعت 12 برسیم به ایسگاه قطار بندرعباس.  

رفتم و بچه ها رو بیدار کردم . صبحانه زود آماده شد . چون چایی رو درست کرده بودم . صبحانه رو خوردیم و به راه افتادیم تا بریم اسکله و از اونجا راهی بندرعباس بشیم.  

قبل از رفتن فرهاد گفت یه عکس با این برگه ها بگیریم و دیگه این برگه هارو بندازیم بره. چون سخت بود بردنشون . اینا همون برگه هایی بود که نصرالله تو یزد بهمون داده بود.  

 

یادش بخیر اینارو نصرالله تو یزد زحمتشو برامون کشید و وقتی رسیدیم بهش بهموون داد. از یزد تا به اینجا اینارو آورده بودیم.  

یه اسکله اون ور جزیره بود که باید میرفتیم و اونجا با تندرو میرفتیم بندرعباس. این تندروها یه قسمت عقبشون بود که ما دوچرخه هارو بستیم همونجا و خدایشش هم تند میرفت. کمتر از یک ساعت طول کشید تا مارو رسوند به بندرعباس. تو قایق تقریبا 30 نفر جا میشدند و خوب و راحت بود. تو تندرو از پنجره بیرون رو نگاه میکردم و کشتی های بزرگی رو میدیدم که از کنارشون میگذشتیم. تو نقشه فاصله قشم تا بندرعباس خیلی کمه اما وقتی واقعا توشی میبینی که نه بابا واسه خودش حسابی فاصله اس.  

  

وقتی به بندر شهید رجایی رسیدیم پرسیدیم چطور میشه رفت ایسگاه قطار. ضمن اینکه من تصمیم داشتم رو بنده یا نقاب هم بگیرم.  

 

بازار همون نزدیکی ها بود. رفتیم تو بازار و با سرعت دنبال نقاب گشتیم. دوچرخه ها رو هم سپردیم به یه مغازه داری. چقدر بازار قدیمی بود اون بازار . یکهو نگاهم افتاد به یه دست فروش که نفاب میفروخت. رفتم و چونه هم نزدم زود خریدم تا بریم. اصولا به نظر بنده وقتی صنایع دستی میخرید جونه نزنید. مخصوصا اگه اون صنایع دستی رو از هنرمند میخرید.  

این نقاب هارو خانم های متاهل میزنن و دختران مجرد از این نقاب ها به صورت نمیزنن. هرکی گفت چرا ؟ 

بعد از اینکه خریدمون رو کردیم با سرعت زیاد به سمت راه آهن رفتیم . فقط نیم ساعت دیگه تا حرکت قطار مونده و اگه از دست میدادیم خیلتا رسیدیم اونجا و بلیت هامون رو چک کردن گفتن این دوچرخه هارو بدید به قسمت بار . ما هم همین کارو کردیم . اما خیلی بی انصافی بود که هر دوچرخه رو چهل کیلو حساب کردن ( بدون بار ) و بابت هر دوچرخه هم کلی پول گرفتن. تازه دوچرخه ها هم خط افتاد رو بدنه شون.  

رفتیم و سوار شدیم. خدا خدا میکردیم سه نفر بقیه چندتا آدم درست و حسابی باشن و سفر با قطار هم خوش بگذره. چندبار هی افرادی اومدن و رفتن تا نهایتا فکر کردیم شاید ما سه تا فقط مسافر این کوپه ایم. خوشحال بودیم که یهو زن و شوهری اومدن تو !!! 

یه زوج جوان بودن که البته خیلی هم زود باهم دوست شدیم و کلی تعریف کردیم. مهدی و خانومش. بچه بندرعباس بودن. جای یه نفر هم خالی بود که تو سیرجان آقایی اومد تو که خیلی مودب و رسمی بود. اسمشم آقای گلستانی بود. مرد بزرگی که ناهارشو با ما قسمت کرد. راستش ما ناهار نداشتیم .  

کلی با هم تعریف کردیم و آقای گلستانی گفت که کارمند راه آهن هست و رایگان قطار سوار میشه.  

  فرهاد هم تعریف میکرد و بچه هارو میخندوند. کلا خوشحال بودیم که با این افراد همسفر هستیم. شب خیلی خسته بودیم و من یادم نمیاد کی خوابیدم اما وقتی از خواب بیدار شدم که قطار واسه نماز صبح ایستاده بود. پرده هارو زدم کنار و از رو تختم طلوع خورشید رو تو بیابون نگاه میکردم. سفر داشت تموم میشد اما عشق ما به کشورمون ایران با اینهمه زیبایی هزار برابر شده بود. کشور زیبایی که بیش از 1700 کیلومتر از جاده ها و شهرها و روستاها و جزیره ها و آبهاشو تو این چهارده روز دیده بودیم. شکوهی شکوهمند. بچه ها که بیدار شدن مشغول جمع و جور کردن وسایلشون شدن چون دیگه رسیده بودیم تهران و باید پیاده میشدیم. وقتی از دوستان هم کوپه ایمون جدا شدیم بهترین آرزوهارو براشون کردیم. بعدشم چندساعتی معطل شدیم تا دوچرخه هامون و بارهامون رو تحویل بگیریم. سفر تموم شد و ما برگشتیم . دلمون برای خونه مون تنگ شده بود. اما به فکر سفرهای بیشتری بودیم .  درود بر ایران - درود بر دریای همیشگی پارس 

این آخرین قسمت این سفرنامه نیست. منتظر آخرین قسمت سفرنامه باشید.  


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
بایگانی آنادانا
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری

تعداد بازدیدکنندگان :
228884

دریافت کد پیج رنک گوگل